تبليغاتX
LANTANA
(شاپسند گرمسيري)

 دارم آهنگ شالیزار رو گوش میکنم.محمد نوری. خیلی دوستش دارم.منو یاد نوشهر می اندازه

شکفته غنچه ی مهتاب تو بهشت شالیزاران   سنبله می رقصد به ناز با سرود شالیکاران

شالیزار سبز و بیدار پیرهن عروس پوشیده     عطر خاک عطر مهتاب عطر تازه ی امیده

خوب خدا رو شکر به سلامتی مثل اینکه دوباره سایمون ایسم داره میاد سراغمهرچند زیادم دور نشده بود.راستی قراره یه کارورز برام بفرستن. آی اس مجبوره کارورز بگیره..البته به نفعش هم هست.من خودم هیچوقت کاروز نداشتم این اولیشه. دیروز دیدمش. فکر کردم باید دهه پنجاهی باشه ولی شصت و سه اییه.باورم نمیشد یه سال کوچیکتر از من باشه

وای چقدر دلم میخواد حرف بزنم ولی حسش نیست. (اینم یکی از نشونه های سایمون شدن) .راستی امروز علی دایی رو دیدم. نمی دونم چرا داشت اونجا قدم می زد! الکی به داداش گفتم ازش امضا گرفتم. داداش گفت:تو هیچوقت چنین کاری نمی کنی!

باورش نمی شه من چنین کاری بکنم. خبر نداره تو برگشت از سفر کیش آقای دهکردی رو که می شناسید همسفرمون بود.می خواستم ازش امضا بگیرم .البته فقط و فقط بخاطر فیلم از کرخه تا راین

ولی نتونستم یه تیکه کاغذ آبرومند پیدا کنم این همسفر مسخره م رو هم هواپیما گرفته بود دائم براش لیمو سوراخ می کردم می دادم بخوره..تا خود مهرآباد هم دلهره داشتم که نکنه یکهو گلاب به روتون..

بداخلاق می گفت لیمو ها رو سوراخ نکن پوست بکن...میگفتم آخه من این لیموهای فسقلی رو چهجوری پوست بکنم؟؟؟؟؟؟

چقدر هم حرف گوش میکرد....بهش گفتم شام نخور اینا رو نگه دا تو کیفت پیاده شدیم بخور، اینجا بالامیاری ها ...اصلا نگفت با کی هستی همبرگرها رو قورت داد رفت پایین...دلهره من دوچندان شده بود...لیمو  هم دیگه نداشتیم

خلاصه نشد از دهکردی امضا بگیرم!

دیگه مطمئن شدم که سایمون ایسمه...هی می خندم هی دپرس می شم

برم دیگه شب بخیر

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  | 

یادمه پارسال مرداد ماه وقتی اومدم آی اس و ازم تست ورودی گرفتن خیلی بهم برخورده بود. بخصوص که بعد دوبار دیگه هم تست شدم و هر بار کلی پا روی دلم می ذاشتم که می رفتم تست می دادم.مامان می گفت ظرفیت داشته باش اونا چطور می تونن بهت اعتماد کنن...

امروز ساعت 10 قرار مصاحبه داشتم با دونفر نیروی جدید. قرار بود اونا رو تست کنم. همه چیز برام برعکس شده بود. یادمه وقتی اومدم اینجا دوتا از اون برنامه نویس قلدرها  با م  دعواشون شد و رفتن (محترمانه اخراج شدن).این شد که من شدم مهره اول.خیلی از این شرایط بدم می اومد انگار یه دفعه برسی یه جایی بشی همه کاره...دلم می خواست یه جوری خودمو ثابت کنم.خوب بدم نشد.بعد از اون چندتا پروژه  که آخریش داره می ره توی غرفه مون در الکامپ. مامان می گه لانتانا تو کم الکی نیستی... آخرش معنی این حرفو نفهمیدم.داشتم امروز رو می گفتم. از ع پرسیدم  تست بگیرم یا همینطوری  قبولشون کنم؟ گفت نه آماتور نمیخوایم

 یکیشون پزشک بود.وقتی فرمش رو دیدم دلم می خواست ازش بپرسم چرا اومدی تو فیلد کامپیوتر. بخصوص دیدم 9 سال سابقه طبابت داره. سنش رو حدس بزنین... تستش کردم خیلی بد بود...خیلی بد...نمی دونم چرا اومده بود...خودش گفت ادامه نده...چقدر تواضع از خودم نشون دادم تا بهش برنخوره...حتی باهاش دست دادم.....اون یکی که  6 سال سابقه کار داشت هم رد شد.اون پر رو بود.هرچی بلد نبود می گفت خوب بگو چه جوریه.برای خودم می خوام بدونم.آخرشم گفت خیلی جزء به جزء تست کردی(از ضمیر مفرد استفاده می کرد)

در اینکه صلاحیت نداشتن شک ندارم اما  یه چیزی الان درونم هست بین عذاب وجدان و احساس بد بودن...دیگه هیچوقت کسی رو تست نمی کنم...من روحیه اش رو ندارم کسی رو رد کنم...راستش اینو از اول به ع گفتم. گفت نگران چی هستی...نفهمید حرفمو...نگران خودمم..من روحیه اش رو ندارم... شاید علتش اینه که رد شدن واسه خودم خیلی دردناکه ...

الان شدیدا دنبال یکی می گردیم MCSEبلد باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  | 

کلی برنامه داشتم  اومدم بعد از عمری یه سریال ببینم. پسره رفته از باباش پول بگیره بره کلاس ثبت نام کنه، باباش گرفت انقدر زدش...پاشدم اومدم اینجا..باز بلاگفابهتره...نگا کن باز داره صدای کتک زدناش میاد...بزارین درو ببندم...شبکه ۲ داره می ده...مسخره های بی فکر

آخه این چه وضعیه؟؟؟ یکی به فکر روحیه ما نیست؟یعنی چی؟

امروز فهمیدم ...هیچی ولش کن

بابا فردا شب از ماموریت برمیگرده...خدا رو شکر من بعد از بابا میام خونه...همینطوری الکی

خدایا دراین مورد کمکم می کنی مگه نه؟من خودمو به تو سپردم...دلم می خواد دلم شور نزنه، و از ترس افزایش آدرنالین خونم رو هم حس نکنم...پس کمکم کن

 می گن نامیدی به خدا یه جور سوءظن محسوب می شه ...خدایا پناه بر تو من به تو امیدوارم

برتر از خیال و قیاس و گمان و وحی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  | 

کلی برنامه داشتم واسه این تعطیلی ها .چه زود تموم شد.البته تو این مدت دو سه باری آشپزی کردم دلم خنک شد. راستی فلشم رو پیدا کردم. خدا واقعا دوستم داشت.من حتی به ریکاور کردن هاردم هم فکر کرده بودم اگرچه 1% احتمال داشت فایلهام اونجا باشه هنوز

حالا کجا بود؟ تو جیب یکی از لباسهام! به همین سادگی...به همین مسخره گی

ولی می تونست این هفته هم پیدا نشه تا کار از کار بگذره.خداجون شکرت

آخی امروز عروسی این نوگل باغ زندگیمون هم بود! به افتخارش بزنید اون دست قشنگه رو

دل همه تون بسوزه من دعوت داشتم. هرچند نشد که برم ولی اگه بشه حتما بعدش می رم محل کارش می بینمش. راهی نیست  اگه خدا بخواد یه سفر یکروزه از غرب تهران به شرق تهران . یه تُک پا می رم بانکشون.

 امروز با کودک مهربان چت میکردم. می گفت منو به عنوان یه دوست مجازی به خانوادش معرفی کرده.

بهش گفتم که من  هیچوقت چنین کاری نکردم. نمی دونم چرا دوست دارم دوستای مجازیم رو مخفی کنم.یه جور مرضه فکر کنم! 

آخی ! از فردا روز از نو روزی از نو . باز هم بچه هاو آی اس، بازم چای های تناردیه!  البته بعد از اون اتفاق بچه ها  کارشو به تعهد کتبی رسوندن،ولی اصولا آدم تمیزی نیست

امروز داشتم فکر می کردم چهره تهران داره یواش یواش پاییزی می شه.با اینکه فصل مورد علاقم بهاره ولی کلا فرایند تغییر فصل رو خیلی دوست دارم.خیلی به چشمم میاد.قدرت خدا رو نشون می ده واقعا..

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  | 

خدایا کمکم کن تصمیماتی که در بیست و نه روز گذشته گرفتم رو فراموش نکنم

خدایا کمک کن این عید به همه کسانی که از من التماس دعا داشتن ، از جمله بچه های بلاگفایی مبارک باشه...

خدایا کمک کن همیشه در زندگی، بنده خودت باشیم نه غیر تو

خدایا کمک کن نیت ها و کارهامون رو برای تو خالص کنیم

خدایا کمک کن همیشه در کارهامون دنبال رضایت تو باشیم نه هیچ کس دیگه غیر از تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  | 

سه روز دیگه مونده تا پایان ماه رمضان...شایدم 4 روز...برای کسی که بیست و چند روزش رو گذرونده فرقی هم می کنه؟آره خوب فرق که می کنه ولی...نمی دونم چی می شه گفت...خدایا یعنی من تو این ماه رمضان فقط گرسنگی و تشنگی کشیدم؟ چه تغییری در من ایجاد شد؟ خدایا نظرت چیه درمورد من؟ تونستم نظرت رو راجع به خودم عوض کنم؟ خدایا من نگران خودمم...رودرواسی که نداریم...من دارم به کدوم سمت می رم؟ حس می کنم همه چیزم خیلی عادیه...خدایا من می خوام برای تو بنده متفاوتی باشم...می خوام در نوع خودم اگه عالی نشد ، خوب باشم ولی حس می کنم خیلی خیلی عادی حتی عادی نزدیک به بدم...شایدم در بعضی زمینه ها خیلی بدم...در بعضی دیگه از زمینه ها هم احتمالا افتضاحم....نمی دونم خدایا دستمو می گیری بالاخره یا نه؟ ببین من می خوام همین چند روز رو برای خودم نگهدارم....

خدایا امروز رو دیدی؟خوشم میاد همه رو اگه مثلا روزی چند بار امتحان می کنی منو اصلانمی ذاری از توی بوته آزمایش دربیام...ببین خدا اینا رو دارم به خودم می گم ها من نمی خوام یه چیز مهم تر رو با یه چیز بی اهمیت تر عو.ض کنم...حالا دیگه همینم مونده ...همینو کم دارم...خدایا من تصمیمم رو گرفتم..خوب شد حالا؟سوالهای امتحانی رو می خوای عوض کن...! هنوز انقدر احمق نشدم عقلمو از دست ندادم...تو هم مواظبمی بهم اولتیماتوم می دی ...راستی مرسی بابت اون اولتیماتوم...بجا بود

خدایا یه سوال بپرسم؟ این آدمها کاملا اتفاقی میان سر راه من؟ یعنی باور کنم که اتفاقیه؟ بعد چندبار از این اتفاقا می افته واسه یه نفر؟ این احتمال داره به 1 می رسه...داره برام کامل می شه...من چی ام؟ خدایا چند بار من؟ خوب من دوست ندارم آخه مگه نگفتم قبلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا تو برام مهمی. من چی؟من برات مهمم؟ همش می خوام یه کاری کنم که ناراحتت نکنم شاید اگه بشه خوشحالت کنم تو چی؟ خدایا خیلی پرروام میدونم...خوب چیکار کنم؟ می خوام این چند روز همش تو چشمت باشم...می دونی چی می گم؟ می خوام توی چشمت باشم می خوام توجهت رو به خودم جلب کنم...هنوز درست نمی دونم چه جوری می شه میخوام سعیم رو بکنم...

خدایا منو ببخش اگه با زبان خودم باهات صحبت می کنم...دلم اینو می خواد...شاید زیاد درست نباشه شاید خیلی هم درست باشه

خدایا من برای دوستی خودمون محدودیت نمیذارم...قید و شرط هم نمی ذارم...لغات سنگین  هم زیاد بلد نیستم....خدایا کمکم کن ...من و خیلی های دیگه این شبها و روزها چشممون به توهه

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت   توسط لانتانا 

بابا فردا داره می ره ماموریت اصفهان...من همچون همیشه دلم می گیره...اون موقع ها یه جوری ابراز احساسات می کردم..الان هم  احساسم بهم می گه یه کاری بکن داره می ره اما نمی دونم چکار کنم...داره می ره تا ۱۵ روز دیگه هم تلفنی فقط می شه صداشو شنید...

مسخره ترین حالت خواستگاری از یه نفر اینه که تو تایم برک بیاد بهت بگه ببخشید من یه سوال داشتم. بعد تو فکر کنی به درس مربوط می شه سرتو به عادت همیشگی تکون بدی.بعد طرف بگه می خواستم بدونم خانوم شما مجردین؟بعد تو سرت گیج بره بعد ازت شماره تلفن بخواد...بعد تو مثل آدمهای مسخ شده که هیچ اراده ای از خودشون ندارن بهش شماره بدی....انگار داری براش تمرین حل می کنی...بعد که رفت تازه بفهمی چه کار مسخره ای کردی.... اصلا چرا دارم این جفنگیاتو اینجا می گم؟ دلم می خواد...چون نمی شه به کس دیگه ای بگم...دلم می خواد اینجا بنویسم من ناراحتم بابا داره می ره کاش نمی رفت اون فلشم هنوز پیدا نشده کارم عقب افتاده...ماه رمضان هم داره تموم می شه اصلا نمی دونم چیکار کردم چیکار نکردم توی این ماه...کارمه فرصت از دست دادن فقط بلدم تعلل کنم همه چیز رو از دست بدم...خدایا منو ببخش بعد این  ماه رمضان تموم شه...خدایا هدایتم کن آدم شم بعد این چند روز تموم شه...خدایا امیدم به توهه...مگه نگفتی هرکی به تو توکل کنه از غیر تو بی نیاز می شه؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا من به تو توکل کردم...من به تو و این ماه رمضان امید داشتم

وای اون ورو بگو...خانوم تناردیه رو بچه ها براش مشکل بوجود آوردن..قبول دارم بعضی وقتها تو وظایفش کوتاهی می کنه ولی بچه ها دیگه خیلی بزرگش کردن...اگه اخراج بشه براش بد می شه...از راه خیلی دور میاد...شیرپاستوریزه کجاس همون ورا...من نمی دونم اگه اخراج بشه اینا خوشحال می شن؟ قبول دارم هرکی باید وظایفش رو درست انجام بده ولی دیگه نباید کارش رو به جای باریک می کشوندن.. انقدر حرف دارم که نگو...نه فرصت هست نه حوصله شو دیگه دارم...ببین خدای بزرگ، وقتی یه نفر میاد سمت تو و از خود خودت کمک می خواد دو حالت داره یا اول به هزار و یه نفر امید بسته بعد ناامید شده و دست آخر اومده سراغ تو...یا از اول اومده سراغ تو...از عجایب روزگار من از اولش اومدم سراغ تو...نه که بگم خیلی مومنم ها...اتفاقا...هیچی ...ولی به هر حال خدایا ازت کمک می خوام...کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت   توسط لانتانا 

آخی کاش چلیپا داشتم این مصرع رو تحریری می نوشتم می ذاشتم اینجا....امروز شانسی دیدمش یاد کلاس خطم افتادم! کلاس خوشنویسی که می رفتم این مصرع رو اونجا تمرین می کردیم.همه رفته بودن صفحات بعدی کتاب ، ولی ما همون صفحه مونده بودیم.

آخه استاد گفته بود اول باید اینو درست بنویسید بعدا برید جلو.منم انقدر خطم با قلم بد بود که نگو!

جوهر می ریخت از سرتا پامون! یه بار جوهر ریخت روی میز...ناهید اومد فداکاری کنه همه رو با دستش از روی میز جمع کرد برد پاشید توی سطل زباله! انقدر هم هول بود اون کاپشن هایی که اونجا به جالباسی آویزون بود رو ندید...چی شده بود کاپشن زرده..مونده بودیم این کاپشن مال کیه؟؟آخر فهمیدیم مال یه نفره که از دیروزش جامونده بچه بودیم بابا.من یازده سالم بود همش!

ولی واقعا عجب شعر قشنگیه! دعای خوبی هم هست!خواسته ی  قشنگی هم هست که می شه برای دوستات آرزو کنی

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد....وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

عجب با قلم می کشیدم یای طبیبان روعاشق اون صدای قلم بودم فقط...یه دفعه می دیدم ۱۰ سانت کشیدمش

برم دیگه شب بخیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت   توسط لانتانا  |